سيد محمد باقر برقعى

403

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سپاس ايزد يكتا كه لطف حضرت دوست * ميان اهل وفا حامى يگانهء ماست به پاس بنده‌نوازيش اين غزل « قدسى » * به لوح خاطره‌ها نقش جاودانهء ماست عروس ترانه اكنون كه در ديار محبت نمانده است * يك‌تن كه دست مهر كشد بر سر كسى اكنون كه عشق را به جهان غير لفظ نيست * گوئى نمانده است دلى در بر كسى گرماى عشق را تو لهيب زبانه باش * جان قصيده باش و عروس ترانه باش بگذار تا طراز قد تو چكامه‌اى * بالابلند سازم و آزاد و سرفراز در حجلهء غزل كه ببندم براى تو * بنشين عروس بخت دل‌انگيز دلنواز بنشين كه گرمى از دو لبت وام مىكنم * وز آن دو چشم باده و بادام مىكنم يكدم مرا به گرمى آغوش خود پذير * تا در تو دل ز جور فلك آورد پناه با من يكى شو اى تو مرا واپسين اميد * جانم بهشت كن همه از لذّت گناه تو ، واپسين اميد منى اى تو بود من * هيچ است بىتو زندگى من ، وجود من دنيا عجيب قصّهء مكر و فريب‌هاست * تنهائى است آه ز گهواره تا به گور اين است سرنوشت ، علىرغم روزگار * دست مرا بگير به هنگامهء عبور صعب است چون‌كه راه من ، اى ماه و راه تو * تو تكيه‌گاه من شو و من تكيه‌گاه تو غم همائى « 1 » كُشتى مرا اى روزگار از بىوفائى * آتش زدى بر جانم از داغ جدائى اى كاشكى آخر غم هجران نبودى * يا خود نبودى روز اوّل آشنائى يك دل مگر تا چند تاب درد دارد * كى ساعتى جان يافت از محنت رهائى از بعد هر داغى كه گفتم آخرين است * آمد غمى ديگر كه هان چونى ، كجائى ؟ داغ پدر ، سوك عزيزان ، هجر ياران * تا كى فلك ، جان كاهى و محنت فزائى

--> ( 1 ) - غم همائى : منظور مرگ استاد جلال الدّين همائى است و مادهء تاريخ او .